تبليغاتX
ریزبزرگ rizbozorg

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


ریزبزرگ rizbozorg

زندگی
باد می آید ، برگ ها را می برد ، دیروزها را می برد ، دفتر خط خطی غم ها را می برد .

 ابرها را می برد و من می مانم و گیسوان بافته ی خورشید و دفتر نقاشی سپید این روزها

 و نگاه تویی که عطر خوش یاس می دهد.

گام هایم را مهمان می کنم بر تن ظریف برگهای دور افتاده از درخت و استخوانهایشان می شکند

 و دلم می گیرد از بارش برگ میان این ظهرهای تشنه ی تابستان 

 اما دلخوشم با سایه ی بی تعطیلی درختان بلندی که مرا دوست می دارند

 و کسانی از جنس من که هر روز صبح سلامشان را با خورشید به اشتراک می گذراند

 و هر عصر به خدا می سپارند سبزی و زیباییشان را...

شاید زیباترین تصویر دنیا نباشم ، شاید دلتنگ باشم گه گاه و آشفته چون زلف بید مجنون در باد

شاید تلخ باشم مثل قهوه ی پررنگی که عصرانه ی خستگی هاست

 اما نگاهم پر است از شیرینی...


نوشته شده توسط ریحانه در جمعه 14 بهمن1390





قورباغه ها و لک لک ها

 

متن زير داستان كوتاهيست از منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان:

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند.

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند.

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند .

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند.

مارها باز گشتند وهمپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند.

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند.

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است.

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان؟!


نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 5 آذر1390





دخترک آمارگیر (روستای موردی)
 خاطرات روزهای سرشماری عمومی نفوس و مسکن

روستایی لبه ی پرتگاه جای بسیار عجیبی بود! بدون هیچ امکانات رفایی آب، برق، گاز، تلفن.... عبور از  جاده ی باریک و خطرناک بسیار وحشت آور بود بلاخره با هر سختی و مشکلاتی که بین راه بود به روستا رسیدیم.

اهالی روستا با صفا و صمیمیتی که داشتند هیچ کمبودی را احساس نمی کردند در خانه ی یکی از  روستاییان که زن بسیار مهربانی بود چای و نان محلی خوردیم و در کنار آتش گرمی که درست کرده بود احساس امنیت و آرامش میکردیم

دانش آموزان روستا خیلی با استعداد و دوست داشتنی بودند...معلم روستا که انسان پر تلاش و زحمتکشی به نظر میرسید همکاری زیادی را با ماموران سرشماری انجام داد

و من که سخت مشغول نوشتن فرم های خانوار بودم متوجه بزغاله ای که در کنارم ایستاده بود و لباسم را میجوید نشدم و در آخر به سختی لباسم را از دهان بزغاله بیرون کشیدم!

 

 


نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 25 آبان1390





موج دریا
این روزها

حس می کنم از هر چه هستم

دورتر هستم

گاهی کمی نزدیک

اما بیشتر

در انتها هستم!

این روزها

حس میکنم دنیا

کمی خسته ست

این روزها

تنها

صدای موج دریا را

شدیدا

دوست می دارم......

 

 

 


نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 28 مهر1390





فردا
همه ی کارها

امیدها

و انتظاراتم را

به فردا سپرده بودم.

امروز ...

فردا را دیدم

چقدر شبیه دیروز بود!!!

با خود گفتم:

یعنی امروز همان تکرار دیروز است!

دیگر حرفی برای گفتن

نداشتم!

 

بی ربط : یاد قصه های مجید افتادم،یه قسمتش بود مجید میخواست میگو بخوره

میگفت فسفر داره، عقل مو زیاد میکنه...

بی بی  بهش گفت: آخه تو مگه عقل داری که بخواد کم یا زیاد بشه!


نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 10 مهر1390





آینه

                                            

 من و آینه

مدت هاست که با هم  رو در رویم

آینه

 از همه مهربانتر است!

او تمام عیب های مرا دیده است

و

سالهاست حرفی نزده...!


نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه 29 شهریور1390





!!!
خورشید را

کنار قلب های سرد و یخ بسته ی

آدم ها گذاشتم

یخ ها که آب نشد

هیچ...!

خورشید هم یخ بست!!!

           ****

قول و قرارها چه آسان

بسته میشوند!

و چه ناباورانه

شکسته...!!!


نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 19 شهریور1390





طعم تلخ انتظار( درد و دل های دانشجویان شهر ریز)
این مطلبی که گذاشتم در مورد مشکلات بین راهه بازگشت دانشجویان از شهرستان کنگان به

شهر ریز است.

نمی دانم تا کنون تجربه ی تلخ ساعت ها منتظر ماندن برای ماشین

و تغییر رنگ روشنایی روز به شب را چشیده اید؟ و  اینکه به خاطر ترس از سیاهی شب

(  منظور از جایگاه انتظار همان جاده دوراهک است) در آن لحظه

حاضر باشید با هر غریبه ای که از راه میرسد به خانه بازگردید!

و موقع نشستن توی ماشین با ترس و دلهره هر چه سوره از حفظ بوده اید

را در دل خود زمزمه کنید و با دلشوره ی فراوان دسته ی در را محکم در دست بگیرد و...

از خوشحالی اینکه بعد از انتظاری طولانی بلاخره به خانه رسیده اید ساعت ها متعجب باشید....!

با توجه به اینکه هیچ دانشگاهی در این شهر وجود ندارد

دانشجویان مجبور هستند برای ادامه تحصیل به شهرستان های اطراف( کنگان، جم )

سفر کنند، نبود سرویس رفت و برگشت مخصوصا برای دانشجویان دختر

و مشکلاتی که برایشان به وجود می آید به بزرگترین دغدغه های آنها تبدیل شده...

امیدوارم به مشکلات دانشجویان که سرمایه های علمی و فرهنگی این شهر  هسنتد

رسیدگی بیشتری شود.

 


نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 13 شهریور1390





تولد
 

۱۳شهریور تولد یک سالگیه وبلاگم مبارک.        

                                  


نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 13 شهریور1390





جنگل گلو بردکان
شاید تنها مکان طبیعی و زیبای شهر ریز باشد که در ایام عید و تعطیلات

گردشگران زیادی را به سوی خود جذب میکند....

اگر تصاویر چندین سال قبل این جنگل زیبا را با مناظر الانش مقایسه کنید.

میتوانید شاهد تفاوت های چشم گیر و ناراحت کننده ای باشید که سیر نزولی خود را

بسوی یک مکان خشک و بی روح طی میکند!

استفاده بی رویه از آب های رودخانه های این مکان، و صید تفریحی ماهی های نادر و زیبا

که بر روی سنگ های داغ اطراف رودخانه ها رها میشوند و از بین میروند!

کاش به طبیعت شهرمان و زیبایهایش بیشتر اهمییت بدهیم؟


نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 7 شهریور1390





آدم
این که میگویند:

کره خاکی پراست از آدم

حرف درستی نیست!

آخر من به هر طرفی نگاه میکنم

جز کمبود آدم چیزی نمی بینم!

شاید آدم های از این جا رفته اند؟!

کاش میدانستم

مشکل از دید من است؟

 یا

تعداد آدم ها...؟!


نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 7 شهریور1390





نخلستان های سوخته!
IMG_4379.jpg

 

IMG_4451.jpg

نخل های سوخته بخش ریز به حال خود رها شده اند!
امسال در یک اتش سوزی ناگهانی بخش های عظیمی از این نخلستانهای

استوار طعمه حریق شدند،و کشاورزان پرتلاش این دیار خسارت زیادی متحمل شدند
 امسال دیگر خبری از رطب شیرین ریز نیست!
کشاورزی میگفت:
سالها برای پویایی و استواری نخل ها تلاش کردم امیدم به سبزی و طراوات این نخل های زیبا بود هیچ گاه اجازه ندادم که تشنگی رنگ زردی را به چهره نخل ها بنشاند
عرق می ریختم ولی خوشحال بودم وقتی خسته می شدم به تنه نخلی تکیه می دادم او به من آرامش می داد و من خستگی را از یاد می بردم
دلم خوش بود که باز هم پاییز می آید ...
اما ناگهان خبری دردناک منطقه را فرا گرفت، باغ های منطقه ریز در آتش می سوزند ، آتش بی رحم نخلستانها را محاصره کرده است!
امدم کمک کنم،نگران شهرم شدم به نخل ها نگاه می کردم آنها می سوختند و من گریه می کردم
بالاخره بعد از گذشت بیست و چهار ساعت رسانه ها از مهار آتش سوزی بخش ریز خبر دادند خوشحال شدم و به طرف باغم رفتم،دیدم نخل ها ی استوار کمر خم کرده اند و هیچ خبری از آن همه سرسبزی و زیبایی نبود! هر چه بود فقط سیاهی بود و...!
هنوز دقایقی نگذشته بود که مسئولان با حضور در باغ های سوخته خبر از مرمت بازسازی نخل ها دادند اما تا امروز هیچ خبری نیست و ما مانده ایم و باغ سوخته
چرا مسئولان برای احیای این نخلستانها هیچ اقدامی نکرده اند؟ آیا کشاورزی بخش ریز باید نابود شود؟
چرا تا کنون هیچ خسارتی به کشاورزان پرداخت نشده!
آیا اگر قدرت اتش سوزی بیشتر از این ها بود چطور آن را مهار می کردید؟
چرا بخش ریز به یک آتش نشای عظیم مجهز نیست!
چرا و هزاران چرای دیگر ...

دوستان، این دو تا پستی که گذاشتم در مورد درد و دلهای مردم شهرمه، و باید در موردش مینوشتم.

 


نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 3 شهریور1390





"ریز" شهر زیبای من
با اینکه چند سالی از شهر شدنش می گذرد،ولی با کمبود امکانات ورزشی، تحصیلی، تفریحی و .... روبروست! 

مثلا نبود پارک و شهر بازی در محل زندگیمان که همیشه آرزویش را داشتیم

و به خاطرش تا کیلومتر ها به شهر های دیگر سفر می کردیم.

 و با حسرت میله های سرسره و تاب ها را در دست می گرفتیم

که با وجود بچه شهری ها هیچ وقت هم به حقمان نمی رسیدم!

و همیشه سهم ما از تاب و سرسره فقط میله ها بود که در آخر هم با کلی

گریه و التماس از دست هایمان جدا میشد و برای همیشه در حسرتش می ماندیم

و به خانه برمی گشتیم...

کاش آرزوی ۲۰سال پیش ما آرزوی الان بچه های این شهر نبود!!!

 

              بچه های شهر ریز( مهدی، حسام، معصومه)


نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 2 شهریور1390





کلاغ قصه ها

کلاغ قصه این بار هم

به خانه اش نرسید!

اما...

هیچ کس نفهمید

که چرا کلاغ

پایان قصه ی آدم ها

را دوست نداشت!

همیشه پایان قصه ی آدم ها

"قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید"

شروع سرگردانی کلاغ بود!

کاش آدم ها می فهمیدند که

کلاغ قصه ها هیچوقت خانه ای نداشت...!

 


نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 26 مرداد1390





ماه شب 14
 همیشه این سوال توی ذهنم بوده که ...

 چرا ماه تو آسمون قرصش توی شب چهاردهم هر ماه کامل میشه؟

یعنی نباید از اول هر ماه تا آخر هر ماه کم کم به یک ماه کامل تبدیل بشه؟

مگه نمیگن یک ماه ....! 

 

 

 


نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 19 مرداد1390





واژه ها
نمی دانم ؟

احساس می کنم

واژه ها غریب شده اند

به سختی کنار هم می نشینند!

خستگی هم از من

خسته شده

بی حوصلگی هم مرا

به یاد آورده و

دم به دم

مرا می ترساند!

واژه ها چرا بی رحم شده اند؟!

کاش می توانستند

برای لحظه ای

مرا از صدای سنگین سکوت  

رها سازند...؟؟؟


نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 13 مرداد1390





نتیجه رفا و پیشرفت ما آدم ها نابودی درختان...
گرچه وجود عسلویه و پالایشگاه گاز توی منطقه ما

باعث درآمدزایی و رونق کسب و کار برای جوان ها شده، ولی وجود

گازهای سمی و خطرناک بلاهای زیادی رو بر سر درختان این منطقه آورده

هر چند درخت نخل توی این سالها مقاومت زیادی رو از خودش نشون داده ولی...

 گذشته بر این که  محصول این درختان بسیار کم شده، هر ساله

بیشتر درختان هم به واسطه وجود همین گازها از بین میروند!

امروز صبح که داشتم درخت لیمو ترشه توی حیاطو نگاه میکردم متوجه این مسئله شدم

 که برگ های درخت از یک گرد سیاه رنگ پوشیده شده، مامان میگفت:

هر روز صبح برگ های درخت رو میشوره، ولی این کار هیچ تاثیری نداره!

 وقتی میوه های نرسیده و

 کال رو زیر درخت دیدیم به این نکته رسیدم!

نتیجه رفا و پیشرفت ما آدم ها نابودی درختان...


نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 5 مرداد1390





ماهی

درد ماهی

تنهایی و تنگ نبود!

درد ماهی...

آدم هایی بود

که از "دریا "و "صید ماهی"

سخن می گفتند.

ماهی بیشتر از همیشه

به تنگش دلبسته و راضی شد!

او...

دریا و آزادی را

از یاد برد

به امید این که، هیچ وقت صید نشود!


نوشته شده توسط ریحانه در جمعه 24 تیر1390





...
طلاق توی جامعه ما خیلی زیاد شده، و بیشترین  کسانی که

توی این شرایط لطمه می بینند بچه ها هستند...که حتی بودنشان هم باعث نمیشه

که این پیوند به هم نخوره، و بی اهمییت جلوه داده می شوند!

بچه می گفت:

پدر و مادر همیشه

از تقسیم (÷) عشق و محبت

در زندگی

سخن می گفتند!

ولی نمی دانم چرا؟!

بعد از مدتی

آن دو نقطه ی تقسیم (÷) از بین رفت

و من

از زندگی کم(ــ) شدم...

 
 

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 16 تیر1390





هیچ
 با اینکه چیزهای زیادی درون ذهنم هست

اما!

"هیچ" چیز  به ذهنم نمی رسد

یعنی...

همه ی محتویات ذهنی من

"هیچ "شده اند؟!

گاهی از "هیچ"، بیشتر از چیز

می ترسم!

 


نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 8 تیر1390





مطالب پیشین

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by rizbozorg
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک

آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.

امیر محمد عزیز
تو در قشنگترین لبخند کودکانه به چشمم نشستی

تو را با نوای قلبم پذیرفتم با آهنگ گوشنواز عشق

تو مرا با مهر خواندی و من....
همیشه دوستت دارم( خاله ریحانه)

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
گوشوی(سعید )
بی سرنوشت(حمیده)
کیوسک
تاراج نامه
مترجم دردها
سگ پرسه
شیخ الامیر
دل نوشته های دلم(مهدیه)
دست نوشته های من(عاطفه)
آنای عزیز
بیراهه
عاشق تنها
دنیای واقعی
تارا جون
معمار قرن بیست و یکم
همسفر باران
امید به فردایی روشن
هبوط( سارا)
وطن یعنی خلیج تا ابد پارس
شرح فراق
خاطرات(لیلا)
فرشته صبر و محبت
برکه ی دل
دل داده ام به باد
روز فریاد
ziafat
شخصی
شعله عشق
مهناز نیکبخت
ردیف آخر،صندلی آخر
چرتکه
سمانه جون
ناهید جون
بستر فشرده دلتنگی
لوازم خانگی پارس
تک ستاره
دغدغه های خط خطی یک خبر نگار
من مرد تنهای شبم

.:: LinkDump ::.


سایت خبری تحلیلی ریز نیوز
لیست تمام پیوند ها

.:: Others ::.

.:: Archive ::.

بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
ادامه ی آرشیو ماهانه